نجم الدين ابو الرجاء قمى

120

تاريخ الوزراء ( فارسى )

چون خاصبك ارسلان به خدمت سلطان مسعود آمد ، چون ماه شد كه از ستاره با خيل و حشم باشد ، چون هلال بود كه بدر كامل شد . منتجب خداوند سازوبند و غلامان آمد . چهرهء حال او ، كه چون نيلوفر كبود بود ، چون گل سرخ شد ، و چون ماهى پر درم و دينار گشت . كار او ترقى گرفت . در مطاوى كار ملك مداخلت مىنمود . دود سياه حال او توتيا گشت ، ساز روزگار او نواى خوش مىزد ، تا حدى بخيل بود كه آتش رايگان به كس ندادى ، به غايت جاهل بود و حسابى ندانست . ديدار باشد كه حد كار كفشگرى تا كجا باشد . چون استاد جرهان حسابى برآوردى به حضور شمس الدين كه كدخداى بود ، عرض كردى ؛ منتجب آن باقى را زيادت بگفتى ، و خود ( 106 پ ) از جهان خبر نداشتى . جرهان از دست او چون آتش در آب فغان مىكرد ، و ماليخولياى منتجب كم نمىشد . روزى حساب گوسفند بكردند ، گفتند چندين سر باقى است ، او گفت ده سر زيادت ازين باقى است . چون از بيش مخدوم بيرون آمدند . شمس الدين ضجرى كرد و گفت : اين چه خارج است كه تو مىكنى ! ؟ نه ، پس بازيچه است كه تو بر دست گرفته‌اى ، ما را دروغ‌زن مىكنى ، و خود نمىدانى كه چه مىگويى ! عتابى مولم درين باب نكرد . عذر او آن بود كه خداوند صاحب‌منصب است ، و خواهرزادهء قوام الدين ابو القاسم ، و استاد جرهان دبير و صانع . من اگر مثل اين چيزى نگويم ، چكار كنم . منتجب را در جهل آب از سرگذشته بود ، سنگ آسيا را از بانگ بازنشايد داشت . او چنين دست‌بازى بسيار كردى . از اين نقش دوشش بسيار زدى . قدح آن مداخلت چنان خوردى كه جرعه‌اى نريختى . چون دامن از دست او بكشيدندى ، گريبان گرفتى ، ( 107 ر ) اما صلاحى در وى بودى ، كه مور را نيازردى .